زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... برای مرد فردا ...

یادت باشه دلت كه شكست،سرت را بالا بگیری...   تلافی نكن،فریاد نزن،شرمگین نباش   دل شكسته،گوشه هایش تیز است   مبادا دل و دست آدمی كه روزی   دلدارت بود،زخمی كنی به كین   مبادا كه فراموش كنی،روزی شادیش آرزویت بود   صبور باش و همه چیز رو به خدا بسپار   ...
6 شهريور 1392

... روزهایی در پس شیرین زبانی ها ی تو در 21 ماهگیت ...

    این روزها روزهای شیرینیه ... روزهایی به شیرینی گفتن کلمات نه چندان درست اما دلنشین از زبان تو جوجه کوچولو ... روزهایی که هر روزش رو در انتظار  منتظر اختراع یک واژه شیرین از زبان کودکانه  تو قندک مامان هستیم ... شیرین زبون من  اینروزها با گفتن هر کلمه از زبونت ، دوست دارم تو رو اونقدر تو بغلم فشار بدم که بشی خودم ... اونقدر محکم فشارت میدم که گاهی اعتراضت رو با جیغ بهم میفهمونی ... چی کنیم دیگه تو شدی تمام زندگی من و منم دلخوشم به حضور گرم تو ... شبها وقتی میخوابی بهت نگاه میکنم و فقط از خدا برات شلامتی میخوام ....
20 مرداد 1392

... و آغازی دیگر ...

♥♥♥ دوستت دارم رادینم♥♥♥     ♥گله از تکراری بودنش نکن   مشکل از من نیست   تو زیادی دوست داشتنی هستی♥     تــ ♥ ـــــ ـ ♥ ـــــ ♥ ــو   هــمــا טּ شــقــایــق مــعــروف ســهــرابـــے!!! تــا تــ ♥ ــو هــســتـــے زنـــ ב گـــ ♥ ــــــے بــایــ ב کــر ב     ♥ مــטּ ♥ بــاشــم و یـــک کــویـــر تــنـ ♥ ـهــا ♥   بـــا یـــک قـــلــ...
17 مرداد 1392

... بازیهای من و رادینی 1 ...

      امروز  من و پسری یه بازی جدید کردیم که البته بعد از بازی خونمون رو به ... گشیدیم ...   چه میشه کرد...   زندگی آپارتمان نشینیه دیگه!!!!   چه میشه کرد ...   نمیشه که همش تو خونه ، تو رو نگه داشت و توقع داشت صدات هم در نیاد و آروم باشی تا همسایه ها اذیت نشن ...   برای من که همیشه رعایت حال بقیه رو کردم  ، سخته که شما سر ظهر تو خونه بدو بدو کنی و  صدات مانع آسایش دیگران بشه ، بگذریم که همیشه هیچ کس رعایت حال منو نکرده&nbs...
8 مرداد 1392

... ما و روزهای پوشک گیرون

یکی بود یکی نبود قصمون با صدای  " اونقه اونقه " نی نی نازم شروع شد و با دادن شیر بهش ، با بقل کردنش ، با بوسیدن روی ماهش و با دیدار هر روز و هر شبش ، مطمئن شدم که مامان شدم ...   مامان یه گل پسر قند عسل که هر دم و بازدمم فقط و فقط  به خاطر وجود نازشه ... حالا نزدیک  دو سالی از این قصه شیرین میگذره... حال من خوبه با داشتن این نی نی ناز ... روزهام پر شادیه با این کوچولوی دوست داشتنی و سخت ترین لحظات هم اگه تو زندگیم باشه که باید باشه که اگه نباشه نمیشه اسمشو گذاشت زندگی  با وجود ماهش شیرین تر از عسل میشه ... خد...
6 مرداد 1392

... یه سفر دیگه به شمال ...

از اونجایی که ماه رمضان افتاده درست وسط تابستون و نمیشه به سفر رفت و از اونجایی که با گرم شدن هوا  هر جا دیگه میشه رفت غیر از شمال، غروب چهارشنبه 5/تیر/91 راهی یه سفر دیگه به شمال شدیم ... تقریباً ساعت 6:30 غروب بود که سفرمون رو با حضور بابا جون و مادری و دایی آرمان شروع شد...   10:30 بود که رسیدیم به شهر زیبای "کوموله" ... بعد از رسیدن ، تو خونه ویلای یکی از دوستانمون ساکن شدیم و اول کاری که کردم دادن شام به گل پسری بود که یه ساعتی میشد که از وقت شام خوردنش گذشته بود و حسابی تو ماشین غر میزد و شام میخواست ،آخرم که دید از شام خبری نی...
28 تير 1392